یادداشتی که هیچ وقت برای صفحه ی "جهان ِ اندوه" آماده نشد...

 

 نمی‌دانم  Upset به سوئدی چی می‌‌شود...

 

She is really upset. این جمله را توی فیل‌های زیادی شنیده‌ام. آخری‌اش توی فیلمی بود که دختره رفته بود جلوی خانه‌ی سابقش خودکشی بکند. نشسته بود توی ماشین و بلند‌بلند گریه می‌کرد. سعی می‌کرد به خودش شلیک کند. بعد آن مرد مسن که خانه‌اش را تصاحب کرده بود آمد و بردش تو و آرام‌اش کرد. دختره همش به مرد مسن می‌گفت: نرو نرو. جوری که آدم فکر می‌کرد الان است که بگوید نرو بابا. البته این را نگفت. این را من؛ اولین باری که فیلم را دیدم توی دلم گفتم.

به این که باقی فیلم چی می‌شود کار ندارم. توی آن خانه، خانه‌ی سابق دختر، زن و مرد مسنی بودند که آرام‌اش کردند. برایش توی استکان دسته فلزی ایرانی چای آوردند. فرستادندش حمام  و کنار سفره‌ی قلم‌کار برای شام منتظرش ماندند. کمی بعد مرد مسن داشت درباره‌ی دختر می‌گفت: 

She was really upset

: آن دختر واقعن ِ واقعن upset بود.

 

من به کلمه‌ی upset احساس عجیب دوگانه‌ای دارم. این کلمه اندوهگینم می‌کند و هم‌زمان دوستش دارم. کلمه‌ای است که قدرت توصیفی فوق العاده‌ای دارد. این قدرت در آهنگش است یا هر چیز دیگر من هیچ کلم‌ی دیگری در هیچ زبانی نشنیده و نخوانده‌ام که به اندازه ی upset قدرت توصیف دختری را که رفته است جلوی خانه‌ی سابقش و قصد دارد به خودش شلیک کند داشته باشد. به بقیه‌اش کار ندارم. توی آن خانه زن و مرد مسنی بودند که برده بودندش تو و دختر فقط همین را می‌خواست. از پنجره نور بیرون می‌زد. پشت پنجره چمن بود و ماه بود و شن بود و دریا و آن طرفش درخشش قالی‌ها و سینی‌ها، سفره‌های قلم‌کار و بلورِ کمرباریک و تراش‌خورده‌ی استکان‌های ایرانی. زن گفته بود: 

It is like our garden in Isfahan

مرد گفته بود:

She is really upset

دختر فقط گفته بود: نرو نرو. و من هم؛ هم زمان با او گفته بودم: نرو بابا...

 

(اینجای نوشته یاد خاطره ای می افتم از یک بعدازظهر دلگیرِ ابری در سوئد که ایستاده بودم توی پاگرد مدرسه‌ی زبان روبه‌روی پنجره‌ی سرتاسری و داشتم آدم‌هایی را نگاه می‌کردم  که از خیابانِ رو‌به‌رو به سمت خانه‌هایشان می‌رفتند. معلم سوئدی‌‌ام که پیرمرد رومانیایی‌تبارِ مهربانی بود داشت از پله‌ها بالا می‌آمد. به من که رسید ایستاد و سوال کرد:

Är du ledsen?1

جواب دادم نه. فقط دارم نگاه می‌کنم. بعد که رفت پشیمان شدم. خواستم پله‌ها را بروم دنبالش. بگویم: نرو، نرو بابا. ledsen نیستم. upset ام. نمی دانم upset به سوئدی چی می شود...)

 

 


 

[1] غمگینی؟

 

 

تاریخ مشروطه ی کسروی؛ "دوباره از همان خیابان ها"

 

 

 

این روزها دارم تاریخ مشروطه ی کسروی را دوباره  می خوانم. وقت خوبی است برای دوباره خوانی اش. با چشم هایی که دیگر ضعیف شده اند زل می زنم به صفحه های رنگ و رو رفته ای که عکس روس های توپچی با قیافه های محیل و سبیل های تاب خورده تویش هست؛ و عکس مجاهدین تبریز با قطار فشنگ و حمایل و قیافه های دور و رنگ پریده تویش هست؛ عکس ستارخان و باقر خان و میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل تویش هست و عکس شیخ فضل الله نوری با عصا و تسبیحش؛ عکس محمد علی شاه در لباس قزاقی و عکس باسکرویل؛ شهید ِ آمریکایی ِ ما ایرانی ها...

عکس مردم هم هست. مردم مشروطه خواه در دسته های بزرگ هزاران تایی که بست نشسته اند تا آزادی بگیرند. و یک چیز دیگر: یا چشم های من دیگر یاری نمی کند یا توی این عکس ها هیچ کس نمی خندد. همه انگار فقط زل زده باشند به دورها. با نگاهی مات. همه انگار که منتظرباشند...