‌ ‌
یادم می‌آید که در بعدازظهری آفتابی دست در دست می‌رویم برایم بستنی ِحصیری بخری و سایه‌‌ی بلند و کوتاهمان اُریب بر زمین افتاده. آن آفتاب ابدی بود و آن سایه‌ها ابدی. تنها من و تو، دیگر دُرونِ خاطره نیستیم.