بهاریّه‌ی ششم- به تاریخِ آن بهار که بی‌بهانه بیاید

 

حالا که تمام شهر را آب گرفته، تو که روزی در خواب‌‌های من در اعماقِ دریاچه غرق شده بودی، دیگر نه یک مردِ کوچکِ ساده با کفش‌های خاکی، که پادشاهِ شهرِ ما خواهی بود...

 

 

 

بهاریّه‌ی پنجم - هفت فروردین نود و هشت

 

به که باید گفت که ما در کوچه‌ای زندگی می‌کردیم که مه و باران، برفِ آب‌ناشدنیِ زمستان، ظلِّ آفتابِ ظهرِ تابستان، و ستاره‌بارانِ شب‌هایِ مستی‌آورِ بهاران بر آن می‌گذشت تا به دنیا نشان دهد که تو اینجایی. و ما نمی‌دانستیم.

 

بهاریّه‌ی چهارم - یک فروردین نود و هشت

 

 

 

در کوچه باران می‌آید. تو روزی از کوهساران ِ آن قَدَر سبز، که دلشان از بسیاریِ سبزیِ درختانِ انبوه پیدا نیست و دریاچه‌ها را چون جامِ میِ کوهستان دربرگرفته‌اند می‌آیی. اما کوچه‌ها را آن قدر مه و باران گرفته است، که هیچ‌کس آمدنت را نمی‌بیند.