بهاریّهی ششم- به تاریخِ آن بهار که بیبهانه بیاید
حالا که تمام شهر را آب گرفته، تو که روزی در خوابهای من در اعماقِ دریاچه غرق شده بودی، دیگر نه یک مردِ کوچکِ ساده با کفشهای خاکی، که پادشاهِ شهرِ ما خواهی بود...
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۸ ساعت 2:37 توسط سيما
|