فردای آن شبی که نامش یلداست ...
انگار اینجا صبح شده باشد. نور، بر کوههای کبود میدرخشد و ابرها، آن ابرهای مستِ بیقرار که از پوچیشان شکل میسازند و بعد برای خنده بادش میدهند در آبِِ سرخِ برکه میرقصند. جان و جهان! تو دوش جایی بودهای که هرچه بگوییاش، اول و آخرش دلِ ماست. با این همه به قبایت رشک میبرم. چنین که بالابلند، بر تو پیچیده ...
+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی ۱۳۹۸ ساعت 15:56 توسط سيما
|