شیراز - روز هشتم

 

 

در هوای ابر و نم نم باران، در راه ِ برگشت رفتیم نقش رستم.  عجب شکوه غمباری.  گور خشایارشا از همه باشکوه تر بود و خاص تر. کتیبه های ساسانی زیر دخمه ی شاهان هخامنشی کنده شده بودند. و قبل تر از همه یک کتیبه عیلامی هم بوده. انگار این کوه مدور خاص برای مردمان آن روزها واقعا جای مقدسی بوده. کعبه ی زردشت روبروی آخرین دخمه بود. یک دسته توریست اسپانیایی هم آنجا بودند. سرشار شکوه، اندوه و شادی بودم و تحت تاثیر زیبایی. و واقعا فکر کردم: اینها نیاکان من بودند ... گمانم ... یک روز بالاخره برمی گردند ...

 

شیراز - روز هفتم

 

 

عصر رفتیم باغ عفیف آباد. معلوم بود که قشنگ است. اما من امروز را دوست نداشتم. می دانستم که داریم برمی گردیم. و شب رفتیم خداحافظی حافظ. نشستم درست کنار سنگ. دست ام روی سنگ بود. حافظ باز کردم و چه غزل هایی خواندم:

سحرم دولت بیدار به بالین آمد ...

درخت ها و کاشی ها و گره چینی ارسی ها در سکوت شب ایستاده بودند. شب هم ایستاده بود. با میترا و صالح عکس انداختیم. در عکس برای ابد ایستاده ایم. داشتیم از آنها هم خداحافظی می کردیم.

 

 

 

 

شیراز - روز ششم

 

 

دشت ارژن، تنگ چوگان و غار شاپور. تنگ چوگان  و کتیبه هاش خیلی باشکوه، کمی غمبار و هنوز زنده و خرم بود. احساس کردم این ها نیاکان من اند. احساس کردم بهشان نزدیک ام. احساس کردم روزی دوباره برمی گردند...  

اما باقی روز به کوهنوردی و غارنوردی گذشت. دقیقا چهار ساعت. مجسمه ی شاپور هیبت و اندوه عجیبی داشت. غار تاریک، سرد، خیس، اسرار آمیز و پر از انرژی، یاد و حرف های ناگفته بود. مجسمه روی پاهای خودش نبود.  دست های اش شکسته بودند. با چشم های مفرغی از آن بالا دشت چوگان و خاطره ی بهرام را می پایید. به چی فکر می کردم? آهان. این ها نیاکان من بودند... و گمانم بالاخره یک روز برمی گردند.

 

 

 

 

شیراز - روز پنجم

 

 

قبل از این که بیایم شیراز خواب دیده بودم زنی هستم که زیر پنجره ای پر نارنج خوابیده است. حالا پشت پنجره زیر بالکن پر از درخت بهارنارنج است. شب مثل مخمل، ستاره ها الماس، شیراز زنی که دامنی پر از نارنج دارد...

 

امروز با مدرسه ی خان شروع شد. حالا حوزه ی علمیه است  چون خارج از زمان بازدید عمومی رفتیم جز ما کسی آنجا نبود. برای همین خیلی چسبید. گذشته از این مدرسه خیلی زیبا بود. حیاط پر از نخل و درخت های دیگر، حوض آبی، عمارت زیبا و آرام لمیده در سایه سار صبحگاهی. بعد رفتیم مسجد وکیل. ستون های اش را دوست داشتم و مثل همه ی مسجدهای قدیمی آرامش و انرژی اش را. نهار را در یک رستوران سنتی نزدیک بازار خوردیم به اسم شرزه. بعد رفتیم بازار و آخر سر هم سرای مشیر. هی دور زدیم و خرید کردیم. گلیم قشقایی و یک گلدان شیشه ای آبی قشنگ و سوغاتی های دیگر. بعد نشستیم لب حوض. مدتی همینطوری. تا وقتی که صدای اذان بر پوست کاشی های آبی گذشت...

 

 

 

شیراز - روز چهارم

 

شروع خوبی نبود اما صبحی رفتیم نارنجستان قوام. فضای خیلی خاصی نداشت جز اینکه بالاخره قشنگ بود. بعد رفتیم مسجد نصیرالملک که خیلی زیبا بود. گرچه بعدازظهر بود و نور صبح دیگر از پنجره های هزار رنگ نمی ریخت اما شبستان فوق العاده آرام بخش بود. روی کاشی های آبی کنار یکی از ارسی ها نشستم و دیگر نشد که بلند شوم. حتما توریست های جوان آلمانی ای هم که وسط شبستان دست ها زیر سر دراز کشیده و به طاقی ها زل زده بودند همین حال را داشتند...  

عصر که شد رفتیم عمارت و رستوران شاپوری که واقعا زیبا و باشکوه بود. مخصوصا حوض بزرگ آبی با ماهی قرمزهای چاق و چله اش. شام خوردیم. برگشتیم. و نشستم کمی به خواندن.  این سفر هم تمام می شود. و دوباره به دنیای حضر بر می گردیم.

 

 

 

شیراز - روز سوم

 

عصری بود که بیرون رفتیم. اول هفت‌تنان که جای واقعا قشنگی بود. هم باغ، هم ساختمان، هم سنگ‌ها، هم قبرهای هفت‌گانه که عجیب بزرگ بودند. از جلوی آرامگاه شاه ِشجاع رد شدیم. بسته بود. حیاط و باغچه‌ی کوچکی بود با بنایی سنگی و محقر. بعد رفتیم سعدیه. در شب قشنگ است. ستاره‌ها نوک سرو ها آویزان.  نشستم توی طاقچه‌ی ساختمان آرامگاه و دوبیتی را که دوست داشتم همه‌اش زمزمه کردم:

چو به منتها رسد گل، برسد قرار بلبل

همه خلق را خبر شد غم دل که می‌نهفتم

به امید آن که جایی قدمی نهاده باشی

همه خاک‌های شیراز به دیدگان برُفتم ...

 

 

بعد مثل همیشه برگشتیم.  بالاخره باید برگشت.

 

 

 

 

شیراز - روز دوم

 

باغ ِجهان‌نما جای خاصی بود. هوا ابر ِخیس؛ تا چشم کار می کرد. قشنگ‌ترین هوایی که می‌شد باشد. باغ، سبز و گسترده و سیر. آسمان، طوسی و نمناک و خوشبو. باغ مثل دشت گسترده بود و باز هم گوشه‌های دنج داشت.  از آن گوشه‌ها که دل‌ات می‌خواهد بنشینی و دیگر بلند نشوی. عمارت کلاه فرنگی که حالا موزه است را هم دیدیم و بعد رفتیم حافظیه.  توی همچین هوایی، فوق‌العاده بود...

 

برای غذا رفتیم رستوران سنتی نیایش. در قعر ِکوچه های قدیمی شیراز با پرواز ناگهانی دسته های پرنده اش. بعد برگشتیم و با صالح و میترا پرسه‌ی شبانه زدیم خیابان‌های شیراز را ...

 

 

 

 

سفرنامه ی شیراز - روز اول

دل داغ تو دارد ارنه بفروختمی ...

 

روز اول حمام ِوکیل را دیدیم با نورگیر ها و حوض آبی‌اش. بعد رفتیم مزار ِشیخ ِروزبهان. قشنگ بود و خلوت و مهمان‌پذير.  در عطر ِمست کننده‌ی گل های سرخ مدتی نشستیم. چرا باز دلم گرفته? دستم را گذاشتم روی سنگ‌اش. سنگ، سنگ قبرها، خیلی قدیمی بود. به ذهن‌ام گذشت که این شیخ که زیر کوچک‌ترین سنگ خوابیده یک روزی از سوز ِدل گفته بوده است: آه از این ناتمامان!

 

غروب بود که برگشتیم. چراغ ِزیر طاقی را پیرمرد نگهبان روشن کرده بود.