خوبی ِخدا

 

 

گفت: یه قصه برام بگو.

گفتم: چی؟

گفت: یه قصه برام بگو.

برایش قصه ی ساداکو را گفتم: همون دختر دوازده ساله‌ی ژاپنی که تو هیروشیما به دنیا اومد. وقتی دوازده سالش بود تو یه مسابقه ی دو زخمی شد و خاکِ آلوده به رادیواکتیو رفت تو خونش. دوستاش تشویقش کردن هزارتا درنای کاغذی دُرُس کنه. یه افسانه‌ی ژاپنی هست که می‌گه اگه کسی هزارتا درنای کاغذی دُرُس کنه یکی از آرزوهاش برآورده می‌شه. اونم آرزو کرد زنده بمونه. اما فقط تونست ۶۴۶ تا درنا بسازه. بعدشم مرد.

گفت: یا علی!

فقط گفت یا علی. من قیافه‌اش را ندیدم. توی یک جای تاریک بودم که از پنجره‌ی باریکِ نزدیک به سقفش پاره‌ای نور می‌آمد. نور روی شانه‌هایم بود. ایستاد. مکث کرد. بعد آرام و شمرده گفت: خوب. حالا یه قصه‌ی تازه بگو.

 

اگر مراد ِتو ای دوست نامرادی ِماست...

 

 

فصل ایوب کتاب مقدس را تا به حال دوبار خوانده ای. بار اول با خشم و اندوه؛ بار دوم با آمیزه ای ازبهت و احترام. بخوان. یک بار دیگر بخوان. و این بار با عشق...