سفید

 

 

 

سرتو تکیه بدی به صندلی و یه نسیم سرد از روبه رو بخوره تو صورتت. آفتابِ اولِ صبح زمستون باشه و گُله به گُله برفی که معلوم نیست مال آخر اسفنده یا اول دی دو طرف جاده. از صندلیِ پشتی یه نفر انگشتاشو بذاره رو بناگوشت و همینطوری هی نوازش کنه. بگه:

خوب خوابیدی عزیزم؟

بگی: خواب بدی دیدم. نُه سال بود.

بگه: یه کم جلوتر که بریم دو طرف جاده همش پر گَوَنه. آفتاب مستقیم می‌تابه و این ضبط جی وی سی قدیمی شروع می‌کنه راست‌پنجگاه خوندن: ای نفس ِ قدس ِ تو احیای من...

 

همینطوری بخونه و نوازش کنه. تو دوباره خوابت ببره و هیچ‌وقت نفهمی کی راننده ی ماشینه و کی پشت سرت نشسته. فقط انگشت‌های اون که رو فرمون ضرب گرفته با انگشت‌های اون که رو بناگوشته هر دوتاش یه بوی غریبی مثل بوی توتون کاپتان بلک بده...

پشت پلکات همه چی سفید باشه. مثل برف. مثل برفِ دو طرف جاده.

 

 

آبی

 

 

 

 

ابر ِ پالتو اَت

هر دوتایمان را پوشاند:

بارانی باستانی آمد.