قطار ِابدی
ظهری سرکار چند دقیقهای میخوابم.خواب میبینم که در قطاری پر از نور آفتاب به سمت غرب میروم. اتاق پر از بوی پاککنهای میلان و مدادهای تازه تراشیده است. بیرون قطار آویشنها و گَزَنهها زیر نور به رشد ابدی خود ادامه میدهند. آنقدر که قطار را در برمیگیرند و گوسفندهای سفید و صورتی ِ روی پاککنهای میلان را برای همیشه زیر برگهایشان محو میکنند.
بیدار که میشوم گَرَنهها روی سینهاماند. قطاری که در بچگی ما را به سمت خانهمان میبرد، با گوسفندهای مهربان و بچههای خندانش، زیر کپهای از برگهای تیغدار دفن شده است...
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 18:5 توسط سيما
|