شیراز - روز هفتم
عصر رفتیم باغ عفیف آباد. معلوم بود که قشنگ است. اما من امروز را دوست نداشتم. می دانستم که داریم برمی گردیم. و شب رفتیم خداحافظی حافظ. نشستم درست کنار سنگ. دست ام روی سنگ بود. حافظ باز کردم و چه غزل هایی خواندم:
سحرم دولت بیدار به بالین آمد ...
درخت ها و کاشی ها و گره چینی ارسی ها در سکوت شب ایستاده بودند. شب هم ایستاده بود. با میترا و صالح عکس انداختیم. در عکس برای ابد ایستاده ایم. داشتیم از آنها هم خداحافظی می کردیم.
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 22:40 توسط سيما
|