چمدانم را مثل همیشه بسته بودم. طوسی ِ روشن بود. معهود شده بود بروم دیدن مردی که همه ی مردهای زندگیم بود. دیر شده بود اما منتظرم می ماند. عینکش همان دسته فلزی قدیمی. نصف تنش چاق و نصف تنش لاغر. و سبزه ی یک دست. رفتم. تا چشمش به من افتاد  پرسید: پولو آوردی؟ گفتم: آره.

گفت: فردا دارم می رم.

گفتم: می دونستم.

برگشتم. فقط نمی دانستم چر ا چمدانم را برده بودم.