گریه در خواب
چمدانم را مثل همیشه بسته بودم. طوسی ِ روشن بود. معهود شده بود بروم دیدن مردی که همه ی مردهای زندگیم بود. دیر شده بود اما منتظرم می ماند. عینکش همان دسته فلزی قدیمی. نصف تنش چاق و نصف تنش لاغر. و سبزه ی یک دست. رفتم. تا چشمش به من افتاد پرسید: پولو آوردی؟ گفتم: آره.
گفت: فردا دارم می رم.
گفتم: می دونستم.
برگشتم. فقط نمی دانستم چر ا چمدانم را برده بودم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 13:49 توسط سيما
|